به مناسبت هفتم تیرماه
من آن حلمى را كه در شهید بهشتی عزيز مشاهده كردم، واقعاً تا الان يادم نمىآيد در هيچكس ديده باشم.* در اين كسانى كه با ایشان زياد معاشرت داشتم، اين حلم را نديدم. آدم اينطور مورد تهاجم، مورد اتهام، مورد تعرض و بحث مجلسى قرار بگيرد و برانگيخته نشود. گاهى هم برانگيخته مىشد، رنگش قرمز مىشد، اما در حركاتش آن حالتى را كه آدمهاى سبکسر، نشان مىدهند نشان نمىداد؛ خيلى باجنبه بود.
حلم همان باجنبگى و پرظرفيتى است كه در زبان معمولى فارسى ما رايج است. راحت فحش را، دشنام را، تحمل مىكرد. مخالفتها را تحمل مىكرد.
مىدانيد انسان در مجمعى كه احساس مىكند همه با او مخالفند، راحت نمىتواند حرف بزند. آدمى كه كمجنبه باشد، ظرفيتِ زياد نداشته باشد، وقتى مىبيند مثلاً دوهزار نفر اينجا نشستند كه مىداند در اين دوهزار نفر، هزارونهصد نفر با او مخالفند، نمىتواند صحبت كند.
مرحوم بهشتى وارد مجامعى مىشد كه مىدانست همهشان با او مخالفند، كاملاً برايش واضح هم بود، از پيش هم روشن بود برايش، امـا مىرفت آنجا با كمال قدرت و خويشتندارى و بدون هيچگونه تعرضى حرف مىزد، و با همان سخنرانى و حرفزدن، آن عده را يا اكثريتشان را، علاقهمند به خودش و مريد خودش مىكرد و مىآمد بيرون.
کتاب حدیث مکارم اخلاق