بریده کتاب

بریده‌ای از کتاب «روایت آخر»

بچه‌ها جایی نشسته بودند که دورُوبَرشان پر بود از گل و سبزه. دوربین عکاسی را برداشتم و چند عکس یادگاری و دسته‌جمعی از آقامرتضی و بچه‌ها گرفتم‌.

لنز دوربین را عوض کردم. فضا و نور برای عکاسی بسیار عالی بود. دلم می‌خواست از آقامرتضی یک عکس تکی خوب بگیرم. چندباری اقدام کردم، اما یا دستش را به علامت پیروزی بالا می‌آورد یا شکلک درمی‌آورد و عکس را خراب می‌کرد.

این‌بار دلم را به دریا زدم و گفتم: آقامرتضی! اجازه می‌دهید از شما عکس تکی بگیرم؟
خودش را کمی جابه‌جا کرد، اُورکت خاکی‌اش را روی شانه مرتب کرد، دست‌به‌سینه ایستاد و گفت: بگیر! به شرطی که عکس حجله‌ای بگیری.

دو فریم عکاسی کردم، یکی عمودی و یکی افقی. هرگز نمی‌دانستم دو هفته بعد، این عکس معروف‌ترین عکسی خواهد شد که تا آن زمان گرفته بودم.

کتابِ روایت آخر

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *